روزی استاد گفت:
در وجود هر انسان
جانوری خفته است
اما اکثریت ما فراموش می کنیم
که ابتدا انسانیم...
و روزی دیگر
ما کبوترانی هدیه دادیم
به دوزخ
و به خون آنان سلاح هایمان را آغشتیم
دشمن را نفرین کردیم
پس آن گاه به زندگی خویش بازگشتیم...

نشسته بود
و در لباس جادو بود
خطوط غریبی بر بدن رسم کرده بود
و به ناگاه مرا جغد نامید
امشب
گاه پرواز است...
برایتان از آسمان شب هدیه خواهم آورد
پیمانه هاتان را پاس داشته اید؟




مهر 1387
