FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
یک پاسخ، یک سوال...

آنان که گفتند راه درست را رفته ام، اشتباه کردند، چرا که " خود "، و حفظ آن چه هستیم مهم تر از این است که در کسی یا چیزی تاثیر بگذاریم...

اگر می خواهی در کسی تاثیر کنی اما نمی توانی، باید آن قدر قوی شوی که بتوانی در وی نفوذ کنی...

جز در مواقع خاص، انجام چنین کاری اشتباه محض است. نقش بازی کردن، عملی است که زمانی انجام می دهیم که از " خود " نا امید شده ایم...

 

خودتان باشید...

 

***___***___***___***___***_()()()_***___***___***___***___***

 

چگونه تحمل خواهی کرد؟

چگونه بار زندگی را به دوش می کشی؟

چگونه ادامه می دهی، هنگامی که می دانی که به زندگی محکومی؟

دلخوشی هایت چیست؟

چرا هستی؟

چرا ادامه می دهی؟

چرا به زنده ماندن ادامه می دهی؟

 

اگر به من پاسخ نمی دهی، لا اقل در خودت به پاسخ بیاندیش...

 

ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند

 

ست

جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1385
فراموش نکنم...

دقت کن!

چرا که دنیای تاریکی با همه صداقتش گاهی تو را به گمراهی خواهد کشاند.

این رسم آشوب است...

 

گاهی همه چیز را خوب می شناسیم: خود،درد خود، منبع درد خود، چگونگی مواجه شدن با اینها،تاریکی،هدف،نفرت...

 

این ها تنها اجزای شناخت ما را تشکیل می دهند.

برای این که بتوانیم درست در مسیر گام برداریم بایستی اینها را خوب در کنار یکدیگر، و نه به صورت جدا بشناسیم. به یاد داشته باش که کل همیشه چیزی بیش از اجزای خود دارد.در کم ترین حالت باید بپذیری که نمی توانی بر درد خویش چیره شوی.اما فرار از درد، توجیه، و خود را به حماقت زدن هرگز هیچ دردی را دوا نکرده است...

 

می دانم که خوب نمی توانم تو را تحت تاثیر خویش قرار دهم. اشکال در این است که نه من تو را، و نه تو من را خوب نمی شناسیم. بنابراین به جای شناخت خود و تو، و به جای یافتن راهی که بتوانم در تو نفوذ کنم، تلاش می کنم تا کسی یا چیزی را بیابم که تو را تحت تاثیر قرار می دهد، و خود را جای او بگذارم...

 

به نظر تو من راه را درست رفته ام؟

شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1385
یادی از چند درس...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اندیشیدم:

اندیشیدن گاه بسیار دشوار است...

هیچ نگفت

 

نالیدم:

شنیدن گاه بسیار دشوار است...

هیچ نگفت

 

فریاد کردم:

چگونه رها شوم از این همه درد؟

 

لبخندی به رضایت زد و گفت:

این آغاز راه توست. نالیدن از مشکلات هیچ دردی دوا نخواهد کرد.باید اندیشید که درد از کجاست و راه حل چیست؟ او که به این ها می اندیشد،پاسخ می گیرد، و آنگاه دوباره از درد هایش می نالد، دیوانه ای بیش نیست.معتادی به درد و رنج که تنها به خودآزاری مشغول می شود...

 

*****************************************************

 

خواستم پرواز کنم

اما بال هایم را گم کرده بودم

زیر لب گفتم: بال هایم کو؟

 

و شنیدم که گفت:

اگر بال هایت را گم کرده ای، بدان که دیگر نیازی به آنها نخواهی داشت. اگر چراغی در راه گم شد، بدان که وجود تو  " تاریکی روشن گر "  شده است. نترس و به نیروی روح پرواز کن...

 

 

و پریدم

پریدم تا جادو

و پریدم

پریدم تا دنیای شبانه جادوگران

پریدم...

تا سبت سیاه

تا آغاز...

تا وداع با او که مرا آغاز کرد...

 

 

ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند

 

ست