بر آستان آب های شفابخش ساحل دوست داشتنی ام
دراز کشیدم
هوا، بس غم فزا
بس سرد...
با چشمانم،
با گوش هایم،
نفس کشیدم
بر بلند ترین عصر های زمان...
از این کوهستان
به جهان قسم می خورم
من کوبنده ام
من رعدم
به نشانه هایم در دست
باز خواهم گشت
تا تمام سرزمین های فراسوی دریاها را
بسوزانم...
ما
دوباره در آسمان های شبانه
خواهیم راند
کماشوتا ست



مهر 1387
