شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387
اعتراف می کنم

از کدام بگویم؟

از کجا؟

از عطر غریبی که با تعفن سیگار هم از دستانم نرفت؟

از شعله هایی که از او به سمتم می آمد؟

یا از اشتباهم؟

از کدام...

 

من اعتراف می کنم:

 

من هستم

من جادوگر هستم

من راه جادو را پیاده طی کردم

آشوب را شکست دادم

و پس از چندی

از او شکست خوردم

 

اشتباهم را می پذیرم

و گلم را،

تا پیش از پژمردگی

می بویم

 

همین!

 

پ.ن: باز هم آتش بازی کردم. این بار با سبکی دیگر، و همراه با فریاد...

* * *

استاد گفت:

 

برای طی کردن یک مسیر، وسیله های گوناگونی هست. برخی کند تر، و برخی تندتر حرکت می کنند. مهم این است که انتهای مسیر همیشه همان چیزی است که از ابتدا قرار بوده باشد. پس عجله نکن، مسیر را آهسته بپیمای، و از مناظر اطراف مسیر لذت ببر. هدف تنها رسیدن به انتها نیست. در طی مسیر درس های بیشتری از انتهای مسیر وجود دارد.

اشتباهاتت را بپذیر، و نشانه ها را جدی بگیر...

این اولین گام برای جادوگر شدن است. ایمان به خویشتن، شامل شناختن خویشتن، و دانستن این نکته است که " من نیز اشتباه می کنم".

 

ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند

 

کماشوتا ست

سه شنبه 15 اسفند ماه سال 1385
آغاز دوباره

با که سخن می گویم؟

روی سخنم با کیست؟

 

با مشتی استخوان پوکیده

با مغزهای پر از کرم های منتظر

برای پوسیدن این جسد

 

با که سخن می گویم؟

با تویی که از گوش کردن تنها شنیدن را می شناسی؟

با تویی که صدایم برای تو تنها وزوز مگس است؟

 

می دانم

می دانم که حرف هایم را تنها مشتی جملات از روی شکمی سیر می پنداری

اما من برای آنچه می گویم رنج کشیده ام

به انتخاب تن ندادم

که تنها انتخابم جادو بود

به انحراف تن ندادم

که راه راست برایم جادو بود

رنج کشیدم

می فهمی؟

عمرم را به پای جادو ریختم

تا پیاله ام را پر کند استادم

 

و اینک

دیگر بار

به فرمان بانوی ماه

دوباره سخن خواهم گفت...

 

بانو گفت:

 

گام اول در جادو یافتن تعادل در درون خویشتن است. تعادل درون را بشناس، و سپس به تعادل بیرون بیاندیش. آنگاه آشوب را درخواهی یافت

 

ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند

 

کوماشوتا ست

دوشنبه 16 مرداد ماه سال 1385
قراردادهای بشر

مسخره است

خودمان نام می گذاریم

خودمان تعریف می کنیم

و سپس خود را اسیر تعاریف خود ساخته خویش می کنیم...

 

آنچه در بالا خواندید بخشی از مکالمات من و استاد در چندین سال پیش بود. باید اعتراف کنم که در آن زمان کاملا متوجه منظور ایشان نشدم، اما با گذشت زمان نسبتا زیاد از آن زمان، درک بنده از این جمله بیشتر و بیشتر شد. آنچه در این مقاله نگاشته خواهد شد، بخشی از منظور استاد از این جملات است، که یکی از عقاید بنیادی ما را تشکیل می دهد و ما از آن برای پیشرفت، و گاهی برای جادو استفاده می کنیم.

 

نام شما چیست؟  " نام " چیست؟ " شما " چیست؟ آیا نام شما بخشی از آنچه هستید می باشد؟ آیا اگر این نام را نداشتید، دیگر این شخص کنونی نبودید؟

انسان برای این که بتواند با اطرافیان خود به راحت ترین نحو رابطه برقرار کند، دست به اختراع زبان زده است.اما این زبان گاهی برای او یک آفت بزرگ شده است. ما برای ارتباط بهتر و سریع تر، با زبان رابطه برقرار می کنیم. نام های مختلفی برای اجسام مختلف می گذاریم. برای یکدیگر نام انتخاب می کنیم. قانون گذاری می کنیم. قرارداد ایجاد می کنیم. و بسیاری کاربرد های دیگر...

 

اما آیا نام من جز این کاربرد دیگری نیز دارد؟ جز این که من میان چند نفر شناسایی شوم، زمانی که می خواهید با من صحبت کنید، آن را ذکر کنید، و هنگامی که نیستم، با استفاده از آن به دیگران بفهمانید که راجع به چه کسی صحبت می کنید؟

 

پا را از نام ها فراتر می گذاریم. کودکان در هنگام بازی برای ایجاد نظم قانون هایی برای خود ایجاد می کنند. مثلا دایره ای می کشند، و قرارداد می کنند که این دایره یعنی این که پای هیچ کس نباید از این دایره خارج شود. سپس به بازی می پردازند. در میان بازی ناگهان پای یکی از اعضا از دایره خارج می شود. دیگران به او اعتراض می کنند. او بیان می کند که این مساله کاملا اتفاقی بود. الان که مشکلی پیش نیامده است. به بازی ادامه دهیم. اما دیگران هنوز هم به او اعتراض می کنند. این اعتراض شدید تر می شود و منجر به درگیری فیزیکی میان کودکان می گردد. این قانون برای ایجاد نظم بود، اما به بی نظمی منجر شد.

 

در مثال دیگر همان کودکان را در نظر بگیرید، با این تفاوت که در میان این کودکان یکی از بقیه باهوش تر است. اعتراض ها که شدید می شود، او بیان می کند که بسیار خوب، حالا که پای تو از دایره خارج شد، باید برای ما بستنی بخری...

او با این کار علاوه بر برقرار کردن نظم، قراردادی جدید ایجاد کرد که نه تنها هیچ کس با آن مخالفت نکرد، بلکه همه با شوق از آن استقبال کردند. چرا که در این قرارداد جدید برای آنان سود هایی وجود داشت.

 

قراردادها و جریمه های بازی آنان بیشتر و بیشتر شد، تا جایی که یکی از کودکان از خریداری بستنی خودداری کرد. آنچه اینجا اتفاق خواهد افتاد، یا درگیری فیزیکی ، و به عبارتی همان بی نظمی خواهد بود، و یا این که دوستان او از ادامه بازی با او خودداری می کنند. در حالت سوم، اگر دوستان او اندکی از او ترس داشته باشند، او به حالت یک استثنا باقی خواهد ماند و بازی ادامه پیدا خواهد کرد.

حالا از دور نگاهی به این بازی می کنیم. آیا دایره از ابتدا وجود داشت؟ نه!

تنها قرارداری بود که کودکان ایجاد کردند، و با تعصب خاص خود، برای حفظ آن و نه تغییر آن، تلاش کردند. حتی به قیمت این که با یکدیگر درگیر شوند...

 

در جامعه بشری نیز عین همین اتفاق ها ایجاد شده است. بسیاری از چیزهایی که ما می شناسیم، قراردادهایی هستند که خود ما ایجاد کرده ایم، اما آغاز آن را فراموش کرده ایم...

 

زمانی که هنوز نمی فهمیدم چرا

بزرگ تر ها به من می گفتند:

خدا دوست دارد که بچه ها به حرف بزرگ تر ها گوش کنند

و خدا دوست دارد که بچه ها دروغ نگویند...

 

اما بزرگ تر که شدم

به این اندیشیدم که این ها را چه کسی به خدا یاد داده است؟

 

در مورد ایجاد و اختراع خدا پیش از این بحث های بسیاری در این وبلاگ مطرح شده است.بنابراین آن بحث ها را مقدمه خود قرار می دهم، و بیشتر به این می پردازم که ادیان از کجا مطرح شدند. ادیان، در هر مکان جغرافیایی که ایجاد شدند، قوانینی داشتند که برای همان جامعه بسیار مفید بود. مثلا در جامعه ای که به خاطر دزدی یک نان، شخص ممکن بود به حبس ابد محکوم گردد، خدای آن دین دستور داد که مردم با هم مهربان تر باشند و جزای جرم را به خدا موکول کنند، چرا که نمی توانند به عدالت میان یکدیگر رفتار کنند...

اگر این جریان را با مثال پیشین تطبیق دهیم، می بینیم که " بخشش" همان بستنی است که همه از آن سود می برند و بنابراین کسی بر ضد آن ایستادگی نمی کند.

در حقیقت پیامبر زرنگ و با هوش آن دین، با افزودن یک قانون به قرارداد از پیش ساخته " خدا "،(دایره ای که پا را نباید از آن بیرون گذاشت)، هم قرارداد را حفظ کرد، و هم سودی به بقیه مردم رساند.این گونه شد که ادیان به سوی تکامل و قانونمند شدن پیش رفتند...

 

عملا می توان گفت که مفاهیم خداپرستانه و دینی، گرچه برای بشریت سودهای بسیاری داشته اند، اما نباید فراموش کنیم که تمامی این مفاهیم ساخته و پرداخته ذهن خود ماست، و بنابراین از بین بردن این مسائل، و یا حد اقل تغییر در این مبانی نیز به راحتی می تواند به دست خود ما انجام گیرد، تا پاسخگوی نیازهای بشر امروزی باشد.

( و جالب اینجاست که برخی مذهبیون در نتیجه تب روشنفکری، دست به ایجاد موج جدیدی زده اند تا برداشت جدید از مبانی کهنه دین کنند. این نشان دهنده این است که آنان تلاش دارند تا قراردادهای اولیه را با ذهنی متعصبانه نگاه دارند، اما نو آوری هایی در آنها ایجاد کنند که پاسخگوی نیازهای جدید باشد. حال آنکه بهتر است تمامی قراردادهای کهنه از بیخ و بن برداشته شوند.)

 

از قراردادهای بنیادی بشر دست می کشیم، و به مسائل جزئی اما بزرگ زندگی می رسیم.

 

پرسیدم

چگونه توانستید قفل در را باز کنید، بدون آن که کلید داشته باشید؟

پرسید:

قفل چیست؟

گفتم: وسیله ای است که جلوی ورود ما را به اتاق می گیرد، مگر آن که کلیدش را داشته باشیم.

گفت: کلید چیست؟

گفتم: نمی فهمم، منظور از این سوالات شما چیست؟

لبخندی زد و گفت: اگر قفل را این طوری تعریف کنی، جلوی ورود تو را می گیرد. اما اگر طوری که من تعریف می کنم باشد، جلوی من را نمی گیرد. برای من قفل هنوز تعریف نشده است.برای من قفل در قسمت تاریک قرار دارد...

 

با اختراع زبان، بشر بزرگ ترین مانع را بر سر راه ناخودآگاه همیشه بیدار خود قرار داد. اندیشه ما تحت تاثیر زبان تغییر پیدا کرد. پس از زبان، با همه بزرگی ها و قدرت هایش، ما توانایی تفکیک حقیقت از قرارداد را تقریبا برای همیشه از دست دادیم. زمانی که ما می گوییم : " این یک سنگ است. سنگ سفت و جامد است، و تغییر شکل نمی دهد، مگر آن که آن را بشکنیم" ، دیدگاهی را به یکدیگر تحمیل می کنیم که ممکن است، و تاکید می کنم، ممکن است با حقیقت تفاوت هایی داشته باشد. آنچه من از دیدن یک سنگ برداشت می کنم با آنچه که شما برداشت می کنید تفاوت های بسیاری دارد، اما زبان، با محدود کردن این تفاوت ها به یک سری لغات قراردادی، باعث شده است که ما فکر کنیم فهم یکسانی از مسائل داریم. آنچه مهم است این است که این سنگ برای من و شما دو جسم کاملا متفاوت است، اما ما برداشت یکسانی داریم.

زمانی که یک جانور درنده به گله ای گورخر نزدیک می شود، احساسی در تمام گله منتشر می گردد، بدون این که زبان در این میان نقشی ایفا کند. انسان این احساس را با نام " ترس " قرارداد بندی کرده است.اما این ترس چیست؟ آیا می توان یک بشقاب پر از ترس جلوی کسی گذاشت؟ آیا ترسی که من در خود حس می کنم با ترسی که شما در خود حس می کنید یکی است؟تنها شباهت هایی کلی میان این دو حس وجود دارد. اما به جرات می توان گفت که درک هر فرد از جهان اطراف با درک دیگران تفاوت های فاحشی دارد. (تنهایی بشر- همین وبلاگ)

 

این مجموعه قراردادهای بشری او را محدود به واژگانی کرده است، که راه درازی تا حقیقت دارند...

 

احساس های ما و درک ما از اجسامی که آن ها را " عینی " می نامیم، کاملا متفاوت هستند. می توان گفت که " احساس "، تنها یک سری پالس الکتریکی است که در مغز ما منتشر می گردند. اما آیا این پالس های الکتریکی با حقیقت آن جسم همسان هستند، یا تنها در میان انسان ها مشترک هستند و با حقیقت آن جسم فاصله دارند. چگونه می توان مطمئن بود که آنچه ما از یک سنگ می بینیم، واقعا شکل حقیقی آن سنگ باشد؟

همین تفاوت های کوچک در درک ما، مقدمه بسیار خوبی است برای آن که نتیجه گیری کنیم که هر انسان، به عنوان یک موجود تنها با درک ها و اندیشه های منحصر به فرد است. آنچه که پیش از این با نام تنهایی بشر در این وبلاگ نگاشته شده است، با بیان این مطلب کامل تر خواهد شد.

 

با نگاهی دقیق تر، می بینیم که حتی نام ما نیز قراردادی کوچک است که پدر و مادر ما آن را ایجاد کرده اند، و هیچ رابطه ای با حقیقت ما ندارد. دانستن نام یک شخص کمک چندانی به درک ما از او نمی کند.

 

آنچه که یک عضو درجه یک جامعه نفرت یاد می گیرد، در مرحله اول همین است که باید نام خود را فراموش کند. با ایمان آوردن به این که نام یک قرارداد است، او به عنوان گام اول، درک خود را از قراردادهای بشری برداشته است، و گام های بعدی را با فهم بیشتری از حقیقت اطراف خود بر خواهد داشت.

 

اما این گام بعد چیست؟ نام خود را از یاد می بریم، و می فهمیم که در حقیقت ما هیچ تغییری ایجاد نشد. به قراردادهای بشری شک می کنیم و متوجه می شویم که این ها همه بازی با لغات است. اما بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ پاسخ به این سوال، و ایمان آوردن به پاسخ این سوال، کلید جادویی است که ما از آن صحبت می کنیم...

 

حقیقت این است که کوچک ترین مسائل اطراف ما، چرخه هایی ایجاد می کنند که با یک دور کوتاه یا بلند به سمت خود ما، یا سمت کسان دیگری حرکت می کنند. زمانی که به شخصی ناسزا می گویید، عملا از زبان استفاده کرده اید، و در شخص روبروی خود، که او نیز اساس درک خود را بر پایه زبان بنا کرده است، تاثیری منفی می گذارید. اما اگر بدانیم که ناسزای ما ترکیبی از قراردادهای زبانی است، دیگر ناسزا بی معنا خواهد شد. دیگر به دشمن خویش ناسزا نمی گویید، بلکه از یک راه حقیقی با او وارد جنگ خواهید شد. و عکس همین مساله برای شما صادق خواهد بود. یعنی از ناسزای دیگران هیچ احساسی در شما بیدار نخواهد شد.چرا که می دانید او از قراردادهایی استفاده می کند که برای شما تعریف نشده اند.

 

اما این راه حقیقی چیست؟

همان طور که گفته شد، آنگاه که به قراردادها با چشم ایمان به این که آنها تنها قرارداد هستند نگاه کنید، در خود این قابلیت را پیدا می کنید که آنها را تغییر دهید. به زبان ساده تر، دیگر از زبان استفاده نمی کنید، بلکه ایجاد چرخه ای می کنید که اثرات حقیقی داشته باشد. آنگاه که بدانید که مفهوم " جسم جامد " تنها یک قرارداد زبانی است، با نیروی اراده خویش می توانید یک جسم جامد را بر روی زمین جاری کنید، بدون آن که انرژی چندانی صرف کنید.( انرژی فیزیکی). این اعمال تاثیرات غیر عادی از نظر علم همان چیزی است که به آن " جادو " گفته می شود.

 

عملا می توان گفت که پا را از زبان و درک زبانی فرا می گذارید، وارد دنیای تاریکی می گردید، و در دنیای تاریکی همه چیز تعریف نشده باقی خواهد ماند. اکنون زمان آن می رسد که شما اجسام را هر طور که می خواهید تعریف کنید. اگر شما بخواهید که سنگ پرواز کند، بنابراین سنگ به دستور شما پرواز خواهد کرد.

 

پس از آن که اعمال اولیه جادو را انجام دادید، و توانستید به راحتی در قراردادهای بشری تغییر ایجاد کنید، آنگاه قادر خواهید بود که حتی قوانین طبیعی را نیز تغییر دهید، و از یک سوزن، به عنوان وسیله ای برای ایجاد درد از راه دور استفاده کنید. در جادوی سیاه، با استفاده از مشتی خاک و چندی سوزن، قادر خواهید بود که حتی شخصی را از راه دور بکشید، چرا که می دانید که آنچه روبروی شماست یک سوزن نیست.

زبان به شما می گوید که سوزن جسم نوک تیزی است که زمانی که با بدن شما برخورد کند در شما احساس سوزش ایجاد می کند. اگر پا را از این مساله فراتر بگذارید، درک خود را از دایره زبان خارج کنید، و قرارداد زبان را کنار بگذارید، آنگاه سوزن یک جسم تعریف نشده است که می توانید برای آن قراردادی جدید و چرخه ای جدید وضع کنید. در این حالت سوزن تبدیل به جسمی می شود که چرخه منفی ایجاد شده توسط شما را به هدف شما می رساند، و دارای نیرویی خواهد بود که می تواند شخص مقابل شما را در چند ثانیه تکه تکه کند...

 

این همان حالتی است که جادوگران به آن رسیده اند، و تمامی تلاش ما نیز رسیدن به همین حقیقت و همین حالت است. ما به دنبال حقیقت دنیای تاریکی هستیم، نه اسیر قراردادهای بشری...

 

به همین دلیل نام " تاریکی " برای حقیقت انتخاب شده است. چرا که در تاریکی هیچ چیز دیده نمی شود، و یافتن راه به عهده ماست. می توانیم راه را آنگونه که می خواهیم تعریف کنیم، نه آنگونه که دنیای قراردادهای " نورانی " به ما تحمیل می کند.

 

و در نهایت متن، جمع بندی کلی مقاله حاضر ما را به این نتیجه گیری نزدیک می کند که اساس درک ما، باید هستی اطراف ما باشد، نه قراردادهای زبانی حاضر در ذهن ما.یادمان باشد که ما تنها عضو کوچکی از چرخه های بسیار پیچیده اطرافمان هستیم، و تنها زمانی می توانیم جای حقیقی خود در میان این چرخه ها را پیدا کنیم، که توانسته باشیم از قفس زبان و لغات خارج شده باشیم، و به ناخودآگاه خود روی کرده باشیم...

 

ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند

 

ست

جمعه 19 خرداد ماه سال 1385
سخنی دیگر از اساتید

ساحره گفت:

 

  • هرگز همه چیز چون همیشه نیست…
  • گربه ها را دوست دارم چون با این که همه آنها را می شناسند باز هم می گویند: این یکی مثل بقیه نیست…
  • آنچه می کنی مرور کن، آنگاه از خودت بپرس: درست بود یا نه؟ و به پاسخ بیاندیش…

 

استاد گفت:

 

آنچه ساحره گفت انجام دادی؟

به احترام گفتم آری

پس آنگاه به سخن درامد

و مرا درسی داد که هماره کلید پیشرفت بوده است:

 

لازم نیست شعله های انفجار همیشه از درون به بیرون پرتاب شوند تا موثر باشند، گاهی لازم است تا شعله ها را از دیواره ها به درون پرتاب کرد… 

 

 

 

استاد گفت:

 

برای کمین هیچ گاه به بلندای درخت پناه مبر، چرا که سر به هوا ترین شخص تو را خواهد یافت...

برای کمین هیچ گاه بر زمین و درون سوراخ ها مخز، چرا که سر به زیر ترین شخص تو را خواهد یافت...

پرسیدم:

پس کجا کمین کنم استاد؟

گفت:    

چرا کمین کنی؟ رو در رو بایست و بجنگ...

 

ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند

 

ست

شنبه 19 فروردین ماه سال 1385
پاسخ به سوالات وارد بر پست پیشین ۱

درود

 

به دلیل آنکه این مطلب بسیار طولانی نگاشته شده است،بلاگ اسکای اجازه نوشتن آن در یک پست را نمی دهد و به ناچار آن را به قسمت هایی تقسیم می کنیم.

 

مطالب پست پیشین در مورد جامعه نفرت به نظر برای برخی از دوستان بحث برانگیز و سوال برانگیز بود.در همین راستا،این پست به منظور روشن تر شدن برخی از مطالب برای دوستان نگاشته شده است.پیش از شروع عذر خواهی می کنم از این که این نوشتار اندکی از حدود متعارف طولانی تر شده است.برای پرهیز از تکرار این مورد،از هم اکنون از دوستان عذر خواهی می کنم،و خواهشمندم که اگر سوالاتی برای ایشان مطرح شد از طریق میل برای بنده ارسال کنند...

سوالات دوستان را یک به یک به ترتیب مطرح شدن پاسخ داده ام:

 

ابتدا جناب آقای محمد

سپس جناب آقای حسن

و در آخر سرکار خانم آیدا

 

 

پاسخ ها برای جناب آقای محمد:

 

 

 

از نظرات جناب آقای محمد دو نتیجه می توان گرفت:

 

1-     ایشان یا به دنبال رد بی چون و چرای هر آنچه غیر از عقاید خود می باشند،و حتی حاضر به اندیشیدن به مطالبی غیر از آن نمی باشند...

2-     و یا پاسخ های بنده برای ایشان راضی کننده نبوده است و تعصب ندارند.

 

از لحن ایشان در نظرات مختلفی که نگاشته اند به نظر می رسد که ایشان در مورد اول جای گرفته باشند،اما با این وجود باز هم به دلیل این که احتمال ضعیفی بر مورد دو نیز وجود دارد،پاسخ کاملی بر نظرات ایشان می نویسم:

اولین نظر ایشان در مورد نگاشته های پست پیشین:

 

آیا برای شما مهم نیست که آسمانهای بیکران و زمین

دارای آفریننده ای باشد که از مخلوق اندیشمند خود یعنی

انسان چیزهایی خواسته که با انجام آن به سعادت ابدی می رسد

و در صورت سر پیچی به عذاب درناک خداوند گرفتار می شود؟

آیا برای شما مهم نیست که عالم خلقت آفرینشی هدفمند داشته باشد ؟

آیا برای وجود این عالم سرشار از نظم  و زیبایی

احتمال نبودن خداوندی توانا را بر احتمال بودن او

ترجیح میدهید!!!!

آیا هیچگاه به بدن خود و ظرافتهای آن فکرکرده اید؟

اگر انسان یک عمر تنها در مورد بدن خود و شگفتیهای

آن مطالعه کند ممکن است باز هم نتواند به تمام ابعاد

شگقتیهای آن پی ببرد

آنگاه شما احتمال اینکه چنین موجودی را

یک آفریننده عالم و قدرتمند آفریده باشد

بی اهمیت می دانید و احتمال نبودن چنین آفریننده ای

را ترجیح می دهید؟

آقای ست! آیا میدانید عقل و انصاف یعنی چه؟

 

از مطالبی که در اولین نظر ایشان نگاشته شده است نتیجه می گیریم:

 

       انسان، مخلوق اندیشمند یک آفریننده است.

       انجام کارهایی که  این آفریننده از انسان خواسته است، او را به سعادت ابدی می رساند

       سرپیچی از این خواسته ها، نتیجه ای معادل عذاب دردناک خداوند دارد.

       عالم سرشار از نظم و زیبایی است.

 

اجازه دهید پاسخ کامل به این نظر را با طرح چندین سوال شروع کنم:

از کجا معلوم که گفتار اول شما درست باشد،یعنی انسان مخلوق اندیشمند یک آفریننده باشد؟در این که انسان اندیشمند است تقریبا هیچ شکی نیست،اما آفریننده ای که از آن صحبت کرده اید کجاست؟ با چند درصد اطمینان می توان ایشان را اثبات کرد؟ با کدامین آزمایش و تحقیق علمی و عقلی ( که حاکی از همین اندیشمندی انسان است) می توان به این خالق رسید و ایشان را اثبات کرد؟

انجام این کار تا کنون توسط علم مقدور نبوده است،و تنها گفته های موجود در رابطه با این خالق را می توان به دو دسته تقسیم کرد:

1-     کسانی که پیامبران نام گرفته اند.

2-     فلاسفه مختلف

 

کلام پیامبران مختلفی که از خدا و خدایان مختلف پیام می آورده اند،همیشه کلامی احساسی بوده است.ایشان هیچ دلیل عقلانی محکم و غیرقابل ردی برای اثبات وجود خداوند نیاورده اند.کتاب قران که کتاب دینی کامل ترین دین این خداوند،یعنی اسلام می باشد،دلایل مختلفی را از قول این خدا برای اثبات خویشتن آورده است.اما هیچ کدام از این دلایل، مقبولیتی از نقطه نظر علمی ندارند،و تنها برداشتی احساسی از مسایل مختلف است.دلایل دیگری که آورده می شود،تنها به این خلاصه می شوند که : "بگو" که او خداست... اما در ادامه آن برای معرفی این خدا هیچ دلیلی وجود ندارد.در حقیقت در قران و کتب دینی دیگر وجود این خدا بدیهی شمرده شده است و در ادامه سخنانی از قول این خداوند ذکر گشته اند.

اما شاید به قول عده ای گفته شود که کار پیامبران اثبات خدا نبوده است و این کار بر عهده عده دیگری است،مثل علمای دینی،فلاسفه دینی،و....

این فلاسفه دلایل مختلفی برای اثبات خداوند آورده اند.که از آن جمله می توان به براهین مختلف مانند برهان نظم،علیت،وجود و امکان،فطرت،دفع خطر احتمالی،نقص دانش بشری،و.... اشاره کرد.

تمامی این برهان ها به طرق مختلف رد شده اند. ذکر تمامی این برهان ها و آوردن دلایل مختلف رد آنها،نیاز به زمان و فضای بسیاری دارد که از حوصله این بحث خارج است،و همان طور که خود جناب محمد در نظرات بعدی می فرمایند، بحث ایشان اصلا در این موارد نیست،بنابراین راجع به این مسایل صحبت بیشتری نمی شود.

تا اینجا بنده اینگونه نتیجه می گیرم:

       پیامبران نتوانسته اند خدا را اثبات کنند.

       فلاسفه نتوانسته اند خدا را اثبات کنند.

       علم نتوانسته است خدا را اثبات کند.

       هیچ کس نتوانسته است خدا را اثبات کند.

 

پس:

دو حالت بیشتر نمی تواند وجود داشته باشد.

1-     خدا هست،اما اثبات نشده است.

2-     خدا نیست.

هنگامی که هیچ نوع دانش بشری نتوانسته است وجود چیزی را اثبات کند،یکی از این دو حالت بیشتر نمی تواند وجود داشته باشد،که یا آن چیز هست و دانش ما به آن حد نرسیده است،و یا آن چیز نیست.راجع به هیچ کدام از این دو نمی توان مطمئن بود.چرا که برای هیچ کدام از آنها دلایل محکم نداریم.بنابراین رویکرد انسان به این مساله تنها رویکردی احساسی خواهد بود.

در این رویکرد احساسی،انسان تلاش می کند تا از تجربیات مختلف خود در زندگی نتیجه گیری کند که خدایی هست یا نیست.بنا به تجربیاتی که اعضای جامعه نفرت دارند،هیچ گاه وجود خداوند را حس نکرده اند،و هیچ گاه به کمک های وی نیازی پیدا نکرده اند،بنابراین احتمال نبودن این خدا برای ایشان بیشتر از بودن این خدا می باشد.اگر زمانی خداوند توسط هریک از علوم بشری قابل اثبات باشد،تمامی اعضای جامعه نفرت وجود آن خدا را قبول می کنند. اما بحث عدم قطعیت که پیش از این نیز مطرح شده است،مبحثی است که هیچ گاه نباید فراموش کرد،بنابراین هیچ یک از نتیجه گیری های بشری،حتی اگر علمی و کاملا علمی باشد قابل قبول صد درصد نیست و نمی توان با حتمیت و محکم از آن صحبت کرد.

در پاسخ به بخش های دو و سه گفته ایشان در مورد سعادت ابدی و عذاب دردناک خداوند،باید گفت که هنگامی که وجود این خدا هنوز در معرض شک می باشد،هرگز نمی توان به سایر گفته ها راجع به این که این خداوند فلان گفته و فلان نگفته، و بنابراین به  سعادت و شقاوت اطمینان داشت.بنابراین بحث راجع به این مساله منتفی می باشد.

در پاسخ به بخش آخر گفته شما یعنی این که جهان سرشار از نظم و زیبایی است:

تمامی دریافت ها و برداشت ها،و تمامی اندازه گیری های ما بر پایه مقایسه می باشند.به عنوان مثال زمانی که طول چیزی را اندازه می گیریم،باید یک مبدا،مثلا سطح زمین داشته باشیم که در نقش صفر عمل کند.و زمانی که از نظم صحبت می کنیم، به این دلیل است که در نتیجه یک مقایسه،یک مجموعه را منظم تر از مجموعه ای دیگر می یابیم.

مثال زیر را در نظر بگیرید:

3 مجموعه داریم:

 

1- تمامی اجزای یک اتومبیل که روی هم انباشته شده اند.

2- تمامی اجزای یک اتومبیل  که بر روی قفسه هایی طبقه بندی و برچسب گذاری شده اند.

3- تمامی اجزای یک اتومبیل  که روی هم سوار شده، و یک اتومبیل پیکان را تشکیل داده اند.

 

در این مثال به دلیل وجود فرصت مقایسه می توان گفت که مجموعه سه نسبت به مجموعه دو،و مجموعه دو نسبت به مجموعه یک منظم است.اما اگر مجموعه ای از همان اجزا داشته باشیم که مجموعه چهار را تشکیل دهد و یک اتومبیل تیونینگ شده را پیش رو داشته باشیم،آنگاه مجموعه چهار کاملا منظم است، و مجموعه یک کاملا بی نظم.

در نگاه به جهان،اگر این جهان را با کلیه موجودات درون آن یک مجموعه در نظر بگیریم،هیچ مجموعه دیگری پیش روی ما نخواهد بود که بتوان آن را با جهان ما مقایسه کرد.پس چگونه می توان گفت که این جهان منظم یا بی نظم است؟ هنگامی می توان راجع به منظم بودن جهان ما صحبت کرد که جهانی دیگر را بتوان با آن مقایسه کرد.بنابراین هیچ گاه نمی توان با نظری قطعی بیان کرد که جهان پیش روی ما منظم است،و بسته به این نظم و این نتیجه گیری،به نتیجه گیری های دیگری از قبیل وجود یک خدا رسید.

مورد دیگر این است که در فیزیک کوانت