آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 13 مهر ماه سال 1387
گامی تا استاد...

مرا به قدرت مردوک رهنمون کرد

و سایه های عشتروت را به روی چشمانم کشید

مرا به نیایش ارزولی دعوت کرد

اما...

بعلزبوب تنها بود...


من

آن نیستم که تو می اندیشی

من ندانسته هایم نیستم

مرا دانسته هایم می سازند

و توانسته هایم...


تا استاد

گامی بیش نمانده است...


تنهایم!


ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند


کماشوتا ست

چهارشنبه 20 شهریور ماه سال 1387

دوباره

و پس از سالیان

دقیق تر: سه سال

اوراد مخصوص را برای کسی خواندم

کسی که

ارزش اوراد مخصوص را به حتم خواهد داشت...


برای اولین بار

و نه دوباره

در آغوش گرفتم « کسی» را

هرچند لحظه ای کوتاه

اما یک عمر بود...


دوباره

چند ساعت بعد

«همان کس» را در آغوش گرفتم

و دوباره

هرچند لحظه ای کوتاه

اما یک عمر بود...


گاه وداع رسیده بود

لحظه تلخ آغاز ندیدن ها

و نشنیدن ها

گاه وداع بود


و او که رفت

و نغمه های زنی از تبار اسپانیا را نزد من باقی گذارد

و او که رفت

و من که پس از سالیان، به شنیدن صدای زنی که حتی نامش را نمی دانستم

اشک ریختم

چه شیرین بود اشک هایم

چه تلخ بود این که بگویم بدرود...


اوراد مخصوص را خواندم

شعله های شمع ها را به انگشتان دست راست خاموش کردم

و دایره را بستم

رقصیدم

نالیدم

و...

به مرتبه ای والاتر نایل گشتم...


تاریک باش

تاریک و شبانه

و ماه را تا لحظه به زیر کشیدنش دنبال کن...


ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند


کماشوتا ست



دوشنبه 7 مرداد ماه سال 1387
اعتراض
متنفرم
از قالب جدید تحمیلی
و از این فونت با سایز و رنگ تحمیلی
متنفرم...

بگذریم:

تجربه جدیدی که داشتم، اثر بخشی بر جهان با انتشار انرژی نفرت بود. جالب اینجاست که اثر بخشی این جادو را استادم سالها پیش به من آموخته بود. تنها یک نکته را به خودم واگذار کرد، و از من خواست تا این را بیاموزم. پس از چندین سال بالاخره نکته گم شده خود را آموختم. جالب بود...

پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
۱۶ ساعت

نشستن

و سکون

برای کسی چون من هماره دشوار بوده است...

 

اما

نشستم

۱۶ ساعت نشستم...

برای تماشای هاله نورانی اش نشستم

زیبا بود...

و به سوی تعادل

گام برداشتم...

 

ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند

کماشوتا ست

جمعه 24 خرداد ماه سال 1387

توقف...

مهم نیست چه مدت

در کجا

تا به کی

به چه علت

توقف می کنی

مهم این است که بازگردی

و تمام توانت را به کار گیری تا چون قبل نباشی...

تعادل

گاهی موازنه میان توقف و حرکت است...

نور را در خود کشته ام

و در هاله تاریک جهان را می نگرم

من بر بلندای پل میان مرئی و نامرئی ایستاده ام

و می فهمم

او که با من است

از من نیست...

دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386
تعادل...

گامی دگر به سوی تعادل

کامی دگر از لبان آشوب

نامی دگر به سوی تاریک تر شدن

و تو همچنان غرق در خاطراتت...

 

ما

دوباره در آسمان های شبانه

خواهیم راند

کماشوتا ست

   1      2      3      4      >>