تنهایم
تنها...
آتش از تنگنای سینه ام به بینی ام جاری می شود
اما به هوا که می رسد
تنها توده ای بخار پراکنده می گردد
تنهایم
با چوبدستم به دست
و تبرم
و آتشی که برافروخته ام
تا بسوزانم
تمام تنهایی های روشنم را
تاریک می گردم
قول می دهم
تاریک می گردم
تا
بمیرم
آنگاه که
خویشتن می خواهم...
ما
دوباره در آسمان های شبانه
خواهیم راند
کماشوتا ست |